من و عشقم

دوست داشتن یک نوع باوره ؛خوش به حال آن باوری که صادقانه باشد ... !!!

من و عشقم

دوست داشتن یک نوع باوره ؛خوش به حال آن باوری که صادقانه باشد ... !!!

مناجات

پروردگارا


به من بیاموز تا دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند


گریه کنم برای کسانی که هیچ گاه غم من را نخوردند


لبخند بزنم به کسانی که هرگزتبسمی به صورتم ننواختند


و عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند...

ستایش چشم ها

می گفت با غرور
 این چشمها که ریخته در چشم های تو
 گردنگاه را
این چشمها که سوخته در این شکیب تلخ
 رنج سیاه را
 این چشمها که روزنه آفتاب را
بگشوده در برابر شام سیاه تو
 خون ثواب را
 کرده روانه در رگ روح تباه تو
 این چشمها که رنگ نهاده به قعر رنگ
این چشمها که شور نشانده به ژرف شوق
 این چشمها که نغمه نهاده بنای چنگ
 از برگ های سبز که در آبها دوند
از قطره های آب که از صخره ها چکند
از بوسه ها که در ته لب ها فرو روند
از رنگ
از سرود
 از بود از نبود
 از هر چه بود و هست
از هر چه هست و نیست
 زیباترند ، نیست ؟
 من در جواب او
بستم به پای خسته ی لب ، دست خنده را
 برداشتم نگاه ز چشم پر آتشش
 گفتم
دریغ و درد
 کو داوری که شعله زند بر طلسم سرد
 کوبم به روی بی بی چشم سیاه تو
 تک خال دلکم
گویم ‚ کدام یک ؟
 این چشمهای تو
 یا این دلکم

 

بی درنگ!

 روزگارا:


  تو اگر سخت به من میگیری،

 

  با خبر باش که پژمردن من آسان نیست،

 

  گرچه دلگیرتر از دیروزم،

 

  گر چه فردای غم انگیز مرا میخواند،

 

  اما باور دارم دلخوشیها کم نیست

 

  زندگی باید کرد...!